
شعرهایم
میز تحریرم
یک جفت جوراب سوراخ
و دو حبه قند
می گذارم توی کیف دستی ام
روسری ام اما...
سهم ضریح قفس مرغ عشق
می گویند
تا هوس رانهای خیس جنوب راهی نیست!
امسال سال کبوتر نیست
اما نمی دانم چرا
از بالای مناره های مسجد محل
صدای شلیک تانک می آید!
شما را به خدا
دروغ نگویید!
خودم پس مانده های آخرین گلوله را
از گلوی خیابان بیرون کشیدم!
حرف سیاسی؟!
نه
نه
نه!
آقا ...خانم
اصلا مرا چه به حرامزادگی؟
من شاعرم
از تبار دختران قرن تجاوز...
رنگ خاک را نمی شناسم
فقط
گاهی بوی بهشت زهرا که می آید
یاد الله اکبر و نماز کفر می افتم!
نه
نه
!نه
آقا...خانم
من شاعرم...
اعتراض دارم!
شما را به خدا
برایم قران بیاورید
باید برای مادرم نامه ای بنویسم!

ته خط:حرف حرف درده...سیاست که گ ه ی نیست!!!
دارم مثل برجهای بلند تهران
در برابر چشمهای زوار درفته ی آینه
قد علم می کنم
سینه هایم دیگر
توی دستهایم جا نمی شوند!
همین دیروز
مادرم می گفت:
وقت شوهرت رسیده است!
یکی نیست بگوید
آخر زن!
مگر من درخت میوه ام؟!
اما راستش
امروز صبح
از زور شهوت ِ دخترانه ام
به پسر همسایه گفتم: سلام !
بعد ترسیدم خدا توی بهشت راهم ندهد
رفتم مسجد محله ی بالا...
خدانبود...!
یکی می گفت برای آمرزش ابلیس نماز بخوان
من نخواندم...
ترسیدم خدا توی بهشت راهم ندهد!
بعد یک ماشین آخرین مدل
از همان هایی که خدا سوار می شود
روی لباسم گِل پاشید
من خندیدم
_مستقیم
باز هم خندیدم
حالا دیگر
سینه هایم توی دستهای خدا جا می شوند
من نمی ترسم...
مادرم راست می گفت
وقت شوهرم رسیده است!!!

اتانازی